اعتبار
۰ تومان
نام نسخه تعداد قیمت تومان کل تومان حذف





استان شماره گیرنده
شهر آرام است city is silent
۱۵۳۶
۱ از ۱ فصل


شهر آرام است!

نشویل: شهر، بندر تحویل کالا، و مرکز ایالت تِنِسی، در کنار رود کامبرلند  و خط آهن از کارولینای شمالی و سنت لوییز تا لوس‌آنجلس و نیویورک قرار دارد. این شهر را مهمترین مرکز آموزشی در جنوب می‌دانند.

ساعت 8 شب از قطار پیاده شدم. باران نم‌نم می‌بارید: بارش سبک و خاکستری فضایی مه‌آلود بوجود آورده بود. بوی غریبی در هوا بود، بویی که نمی‌توان با کلمات شرح داد؛ کمی شیرین همچون گلهای کوچک پیچ‌امین‌الدوله و صبح زود، در عین حال یادآور چیزهای ناخوشایند؛ چیزهایی مثل بیماری و نشت گاز.

درشکه‌ای گرفتم و یکراست به هتل رفتم. درشکۀ قدیمی را اسبهایی هم سن آن می‌کشیدند، اما چنان آهسته که به سختی خودم را نگه داشتم و بلند نشدم تا به آن شبح لاغر و تاریکی که آن بالا نشسته بود بفهمانم درشکه را چطور می‌رانند.

خسته بودم و خوابم می‌آمد، بنابراین وقتی به هتل رسیدم علاوه بر پنجاه سنتی که درشکه‌ران طلب کرد چند سنتی هم اضافه پرداختم. سواری خیلی کُندی بود، اما درشکه‌رانهایی از این دست را می‌شناختم. می‌دانستم اگر عین کرایه را بپردازم بعد از آن باید وقتم را با شنیدن حرفهای صد من یک غاز آنها به امید گرفتن پول بیشتر تلف کنم.

در عوض، هتل خوب از آب درآمد. به تازگی با استفاده از لامپهای الکتریکی، کف و دیوارپوشهای جدید، و دیگر اقلام تزئیناتی مدرن شده بود. مدیریت عالی بود، محترمانه به همه چیز رسیدگی می‌کردند، و خدمات گرچه حلزون‌وار، سرزنده و گرم چنان که رسم جنوبیهاست ارائه می‌شد. غذا هم ارزش هزاران مایل  سفر را داشت! در هیچ هتلی در هیچ کجای دنیا چنین جوجه‌کبابی پیدا نمی‌کنید.

سر شام از پیشخدمت سیاه‌پوست دربارۀ دیدنیها و رفتنیهای شهر جویا شدم. یک دقیقه‌ای در فکر فرو رفت و سپس پاسخ داد: «خب، رئیس، واقعیتش به نظرم بعد از غروب آفتاب خبر خاصی در شهر نیست.»

خورشید کاملاً غروب کرده بود. خیلی پیش از این در نم‌نم باران غرق شده بود. با وجود این تا بالای خیابان رفتم بلکه چیزی پیدا کنم. شهر نشویل بر تپه‌هایی وسیع بنا شده و اصلاً هموار نیست، همچنین سالانه 32470 دلار  هزینۀ روشنایی خیابانها با برق است.

به محض اینکه پا از هتل بیرون گذاشتم به هراس افتادم؛ زیر باران چند مرد نخراشیده هول‌زنان به سمتم هجوم آوردند. به نظرم رسید که اسلحه هم دارند، اما بعد متوجه شدم که اسلحه‌ای در کار نیست، چیزهایی که دیدم شلاق اسب بود. سپس در آن تاریکی متوجه ردیفی از درشکه‌های سیاه شدم و فریاد مردان به گوشم رسید: «هر جای شهر که بخواهید فقط پنجاه سنت، رئیس.» بلافاصله متوجه شدم که من فقط یک مسافر احتمالی بودم نه هدف حمله.

در خیابانهایی طویل در سربالایی بی‌انتهای تپه‌ها شروع به راه رفتن کردم؛ خیابانهایی که انگار هرگز خیال نداشتند به پایین سرازیر ‌شوند، مگر تا آمدن یک جاده صاف کن دیگر. تک‌توک مغازه‌هایی در چند «خیابان اصلی» روشن بودند. ترامواهای شهری مردم را به اینسو و آنسوی شهر می‌بردند. دیگرانی را دیدم که قدم می‌زدند، آرام با یکدیگر گفتگو می‌کردند، و صدای خنده‌ای را از بستنی‌فروشی شنیدم. در دو طرف خیابانهای فرعی، خانه‌های ساکنین شهر مملو از سکون و آرامش ردیف شده بود. روشنایی چراغ از پس پرده‌های بسیاری از خانه‌ها به چشم می‌خورد. از چندتایی آهنگ پیانو هم به گوش می‌رسید. در واقع، در نشویل «خبر» خاصی نبود. به هتل برگشتم، متأسف از اینکه چرا قبل از غروب نیامده بودم بلکه چیزهای جالبتری می‌دیدم.

ونت‌ورث کَزوِل بزرگ  را نخستین بار در هتل دیدم. به محض اینکه که چشمم به او خورد دانستم از چه قماشی است...یک انگل بی‌خاصیت. آدمهایی مثل او در نقطۀ مشخصی در این دنیا زندگی نمی‌کنند، آنها همه جا هستند. و از یک بابت هیچ تردیدی نیست: یک انگل همیشه انگل است ...هر جا که باشد و هر نامی که بر خود بگذارد.

‌این مرد در سرسرای هتل دنبال شکار می‌گشت و شبیه سگ گرسنه‌ای بود که به یاد نمی‌آورد استخوانش را کجا زیر خاک کرده است. صورتی پت و پهن، سرخ و چاق داشت که او را شبیه بودای خفته کرده بود؛ البته یک نکتۀ مثبت داشت: صاف و اصلاح شده بود. از نظر من، مردی که با ته‌ریش بیرون می‌رود داغ شیطان  بر خود دارد. فکر می‌کنم اگر این کزول بزرگ آن روز اصلاح نکرده بود با او صحبت نمی‌کردم، و در آن صورت شاید فهرست گزارشهای جنایی دنیا یک قتل کمتر داشت!

سعی کردم از دستش دربروم، اما کَزوِل بزرگ تا مرا دید فرصت را برای معرفی خود مغتنم شمرد. ظرف چهار دقیقه به خیال خود با من دوست شده بود، بنابراین مرا به طرف بار کشاند.

کَزوِل بزرگ بلافاصله روی پیشخوان کوبید، سفارش نوشیدنی داد و شروع به صحبت دربارۀ جنگ کرد. به آخرهای موضوع جنگ که رسید  امیدوار شدم بتوانم از دستش قِصِر دربروم. اما بعد از آن شروع به تشریح شجره‌نامه‌اش کرد. می‌گفت حضرت آدم  عموزادۀ دور او از شاخۀ قدیمی‌تر خاندان کَزوِل است. این داستان که تمام شد، علیرغم میل من، به موضوعات خصوصی خانوادگی پرداخت. دربارۀ همسرش صحبت کرد و گفت که نسبش به حوا  می‌رسد. گستاخانه ادعا می‌کرد: «هر داستانی که در آن همسرم را به شکلی به اقوامی در سرزمین نود  نسبت دهد تماماً بی‌اساس است.»

به اینجا که رسید فکر کردم می‌خواهد با سروصدا موضوع سفارش نوشیدنی را پنهان کند بلکه من به دام بیفتم و پول آن را بدهم. اما نوشیدنیها که تمام شد یک دلار نقره را با سروصدا روی بار کوبید. و البته الان نوبت من بود یک دور نوشیدنی به او تعارف کنم. پس از پرداخت پول نوشیدنی بلافاصله شب‌بخیر گفتم چون دیگر تحمل رویش را نداشتم. اما قبل از آنکه از آنجا دور شوم صدایش را بالا برد وبا به رخ کشیدن درآمد همسرش، یک مشت پول نقره نشانم داد.

وقتی کلید اتاق را می‌گرفتم مسئول پذیرش مؤدبانه گفت: «اگر آن مرد، کَزوِل، دردسر ساز است و حضورش شما را ناراحت می‌کند، از اینجا بیرونش کنیم؟ او فقط مایۀ دردسر است، و چون همیشه پول دارد، هرچند هیچوقت کار نمی‌کند، قانوناً نمی‌توانیم او را بیرون بیندازیم. البته اگر  میهمانان از او شکایت کنند، قضیه فرق می‌کند.»

پس از اندکی تأمل گفتم: «درست است، اما من نه وقت این کار را دارم و تمایلی به انجام آن. اما مایلم در گزارشها جایی ثبت شود که حقیقتاً علاقه‌ای به همنشینی با این مرد ندارم؛ و اینطور ادامه دادم: «ظاهراً شهر آرامی دارید. آیا جایی در این شهر نوعی سرگرمی، ماجراجویی، یا هیچ جوش و خروشی هست که به غریبه‌ها پیشنهاد کنید؟»

جواب داد: «خوب، قربان، پنجشنبۀ آینده یک نمایش خواهیم داشت. اطلاعات آن را پیدا می‌کنم و در یک یادداشت همراه با آب یخ به اتاقتان می‌فرستم. شب‌خوش.»

بالا که رفتم، به محض باز کردن در اتاق، از پنجره بیرون را نگاه کردم. ساعت حدود دَه و هنوز سر شب بود، اما شهری که دیدم خاموش بود، بجز درخشش قطرات بارانی که هنوز می‌بارید. گام اول را که برداشتم، با خودم گفتم: «یک مکان آرام، بدون هیچ نشانی از رنگ و تنوع زندگی شهری، چه در شرق و چه در غرب ؛ فقط یک شهر تجاریِ خوب، معمولی، و حوصله‌سربر.»

نشویل یکی از موفقترین مراکز تولید کالا در کشور است؛ پنجمین بازار کفش و چکمه در ایالات متحده، بزرگترین شهر تولیدکنندۀ آبنبات و بیسکویت تُرد در جنوب، و برای تجار یک مرکز مهم خرید و فروش پوشاک، منسوجات، مواد غذایی و دارویی است.

لازم شد دلیل آمدنم به نشویل را توضیح دهم. در میانۀ یک سفر کاری، مأموریتی از طرف مجلۀ ادبی نورثِرن  به من محول شد؛ باید در این شهر توقف می‌کردم و یکی از نویسندگان مجله، آزالیا آدایر  را ملاقات می‌کردم.  

آدایر چند داستان و شعر برای مجله فرستاده بود که نظر سردبیر را خیلی جلب کرده بود، اما جز نام و نشانی، هیچ اطلاعات دیگری از او نداشتند. بنابراین از من خواستند این آدایر نام را پیدا کنم و برای بقیۀ نوشته‌هایش قراردادی با این خانم یا آقا امضا کنم. قرار بود از آدایر بخواهم با پرداخت دو سنت برای هر کلمه موافقت کند. سردبیر از من خواسته بود قبل از اینکه دیگر ناشران به او کلمه‌ای دَه یا بیست سنت پیشنهاد دهند به سرعت این معامله را جوش دهم.

صبح روز بعد ساعت نُه پس از خوردن کمی جوجه‌ بیرون رفتم، باران همچنان نم‌نم می‌بارید. انگار تا ابد می‌خواست ببارد. سر اولین نبش به عمو قیصر  برخوردم. او سیاهپوست قوی جثه‌ای بود، با موهای خاکستری پشم مانند که عمر نوح را داشت. چهره‌ای داشت که نخست مرا به فکر بروتوس  در عصر رومیان  انداخت. لحظه‌ای بعد سلطان کِچوای  فقید، رئیس مشهور  قبیلۀ زولو  در ذهنم تداعی شد. کتی که به تن داشت توجهم را بسیار جلب کرد؛ مثل آن را نه قبلاً دیده بودم و نه فکر می‌کنم در آینده خواهم دید. تقریباً تا زمین می‌رسید و زمانی به رنگ خاکستری بوده است. اما باران، خورشید و زمان چنان ظاهرش را تغییر داده بود که اکنون انواع رنگها را در خود داشت. باید بیشتر دربارۀ این کت صحبت کنم، چون به داستان ربط دارد و این داستانی است که هر روز اتفاق نمی‌افتد چون در نشویل بندرت می‌توان انتظار داشت اتفاقی رخ دهد.

به احتمال زیاد این یک کت نظامی و از آنِ یک افسر ارتش جنوبی بوده است، و روزگاری شرابه‌های زیبایی داشته است. بجای آنها اکنون صبورانه و هوشمندانه و با استفاده از طنابهایی معمولی شرابه‌های جدیدی دوخته شده بودند، که آنها هم به سبب مستعمل شدن کت در شُرُف ریختن بودند. و افتادن همۀ دگمه‌ها بجز یکی ظاهر اسفبار و غیرعادی کت را تکمیل می‌کرد. فقط دگمۀ دوم از بالا باقی مانده بود؛ زرد رنگ بود، به اندازه یک پنجاه سِنتی و با نخ محکمی وصل شده بود. پایین کت با همان نخ و از جای دگمه‌های افتاده از یک طرف به طرف دیگر محکم به هم آمده و گره خورده بود. هرگز در هیچ جای دنیا چنین کت رنگارنگ عجیبی نبوده است.

مرد سیاهپوستی در کنار درشکه‌ای ایستاده بود که بقدری قدیمی بود که احتمالاً در عهد بوق از آن استفاده می‌شده است. همینکه به درشکه رسیدم در را باز کرد و یک گردگیر بیرون کشید. بدون اینکه از آن استفاده کند تکانش داد، و با صدای بم و رسایی گفت:

«سوار شوید قربان؛ یک ذره خاک هم اینجا نیست- همین الان از تشییع جنازه برگشته، قربان.»

حدس زدم احتمالاً در موقعیتهایی مثل تشییع جنازه، درشکه‌ها را بیشتر تمیز می‌کنند. نگاهی به بالا و پایین خیابان و دیگر درشکه‌ها انداختم و دیدم انتخاب چندان بهتری ندارم. برای نشانی آزالیا آدایر نگاهی به دفتر یادداشتم انداختم.

گفتم: «به خیابان یاسمین  پلاک 861 می‌روم،» و داشتم سوار می‌شدم که بازوی کلفت گوریلا مانند سیاهپوست پیر راهم را بست. چند لحظه‌ای نگاه افسارگسیخته‌ای در چهرۀ درشتش دیدم گویی حرف بدی زده‌ام یا کار اشتباهی انجام داده‌ام و او در فکر تنبیهم بود. سپس، به سرعت چهره‌اش باز شد و با ادبی زورکی پرسید: «برای چه به آنجا می‌روید، رئیس؟»

کمی عصبانی پرسیدم: «به تو چه ربطی دارد؟»

«هیچی قربان، هیچی. فقط اینکه این قسمت شهر جای خلوتی است و آدمهای کمی آنجا کار دارند. سوار شوید. صندلیها تمیزند-همین الان از تشییع جنازه برگشته، قربان.»

حدود یک و نیم مایل باید طی کرده باشیم تا برسیم. هیچ صدایی جز صدای مزخرف درشکۀ قدیمی در جادۀ ناهموار به گوشم نمی‌خورد. جز نم‌نم باران بویی به مشامم نمی‌خورد، که حالا طعم دود زغال سنگ هم گرفته بود، و از میان پنجره‌های بخارگرفته چیزی بیش از دو ردیف خانه‌های تاریک نمی‌دیدم.

شهر مساحتی حدود 10 مایل مربع داشت؛ 181 مایل خیابان، که 137 مایل آن هموار و آسفالت شده بود؛ یک شبکۀ آبرسانی با 77 شاه لوله که 2000000 دلار هزینه برداشته بود.

پلاک هشتصد و شصت و یک خیابان یاسمین زمانی خانۀ باشکوهی بوده اما اکنون قدیمی و مخروبه بود. حدود سی یارد  عقبتر از خیابان در میان درختان بزرگ و زیبایی قرار داشت که می‌باید به قدمت خانه بوده باشند. دور تا دور خانه پر از بوته‌ها و گیاهان خودرویی بود که معلوم بود مدتهاست مورد بی‌مهری بوده‌اند. نرده‌ها افتاده و شکسته بودند، و دروازۀ نرده‌ها را با تکه‌ای طناب بسته نگه داشته بودند. وارد که می‌شدی می‌دیدی پلاک 861 که سالیان قدیم خانه مجللی بوده، اکنون چیزی نبود جز یک اسکلت، سایه، روحِ متعالی قدیمی. اما در داستان، من هنوز وارد خانه نشده‌ام.

وقتی درشکه ایستاد و اسبهای خسته آرام گرفتند پنجاه سنت به عمو قیصر دادم بعلاوۀ بیست و پنج سنت، و از این کار احساس سخاوت به من دست داد. پول را رد کرد.

گفت: «می‌شود دو دلار، قربان.»

پرسیدم: «چطور؟ خوب شنیدم که جلوی هتل فریاد می‌زدید: پنجاه سنت به هر جای شهر که بخواهید.»

مصرانه تکرار کرد: «می‌شود دو دلار قربان، از هتل تا اینجا راه زیادی است.»

شروع به بحث کردم: «اینجا کاملاً جزء محدودۀ شهر است. فکر نکن یک شمالی را سوار کرده‌ای که راههای محلی را نمی‌شناسد. آن تپه‌ها را آنجا می‌بینی؟» در حالی که به سمت شرق اشاره می‌کردم (خودم بخاطر بارندگی چیزی نمی‌دیدم) ادامه دادم: «خب، من آنطرف تپه‌ها بدنیا آمدم و بزرگ شدم. پیر احمق محلی‌ها را از دیگران تشخیص نمی‌دهی؟»

چهرۀ جدی سلطان کچوای نرم شد. «اهل جنوبی، قربان؟ فکر کنم گول کفشهایتان را خوردم. آقایان جنوبی کفشهایی با چنین پنجه‌های تیز نمی‌پوشند.»

تکرار کردم: «پس فکر می‌کنم کرایه پنجاه سنت است؟»

چهره‌اش لحظه‌ای درهم رفت، با حالتی که نه تنها طمع بلکه احتمال عملی خشن را نشان می‌داد تا چیزی را که می‌خواهد بگیرد. اما چند لحظه بیشتر طول نکشید و محو شد.

به نرمی گفت: «رئیس، پنجاه سنت درست است؛ اما من دو دلار نیاز دارم، قربان؛ من باید دو دلار داشته باشم. حالا که فهمیدم اهل کجایید این پول را نمی‌خواهم، قربان. فقط می‌گویم باید قبل از اینکه شب برسد دو دلار داشته باشم، و بازار خیلی کساد است.»

امید و آرامش سنگینی وجناتش را آویخت. فکر کرده بود یکی از شمالیها را سوار کرده که اطلاعی از نرخهای محلی ندارد، اما خوش‌شانس‌تر از این حرفها بود. به یک جنوبی برخورده بود که کمکش می‌کرد.

لبخندی زدم و همانطور که دست به جیب می‌بردم گفتم: «دزد پیر حریص، باید تو را تحویل پلیس داد.»

برای نخستین بار لبخند زد. می‌دانست کمکش می‌کنم؛ می‌دانست. او... می‌دانست.

دو اسکناس یک دلاری به او دادم. همانطور که پولها را به دستش می‌دادم متوجه شدم یکی از آنها خیلی کهنه است. گوشۀ سمت راست بالا را نداشت، و از وسط پاره و دوباره بهم وصل شده بود. یک تکه چسب آبی را روی پارگی چسبانده بودند، که دو تکۀ جدا شده را کنار هم نگه می‌داشت.

برای این دزد افریقایی کافی بود: او را خوشحال و ترک کردم، طناب را بالا کشیدم و دروازه را باز کردم.

خانه، همانطور که گفتم مخروبه بود. بیست سالی می‌شد که بُرس هیچ نقاشی به آن نخورده بود. ابتدا نفهمیدم که چطور یک باد شدید این خانه را مثل خانه‌ای پوشالی فرونریخته است. اما بعد یکبار دیگر درختان را دیدم که خانه را تنگ در میان گرفته بودند و دیدم که شاخه‌های محافظ آنها هم مراقب خانه در برابر طوفان، دشمن و سرما بود.

آزالیا آدایر، پنجاه ساله، از یک خانوادۀ محلی سرشناس، به اندازۀ خانه‌ای که در آن زندگی می‌کرد نحیف و ضعیف بود. ملکه‌وار مرا پذیرفت، ملبس به ارزانترین، اما پاکیزه‌ترین لباسی که تا به حال دیده بودم.

اتاقی که در آن دیدار کردیم به نظر یک مایل مربع وسعت داشت. جز چند ردیف قفسۀ کتاب رنگ و رو رفته ، یک میز شکسته، یک قالی بشدت پوسیده، یک مبل کهنه و دو سه تا صندلی چیز دیگری در آن نبود. البته، عکسی روی دیوار بود، یک نقاشی کودکانه از چند گل با رنگ‌آمیزی‌های ساده.

من و آزالیا آدایر با هم گفتگو کردیم، بعداً کمی از آن را برایتان می‌گویم. او حاصل جنوب قدیم بود، در یک زندگی امن با ملایمت بزرگ شده بود. آموخته‌هایش وسیع نبودند اما ژرف و بطرز فوق‌العاده‌ای گرچه محدود، بسیار اصیل بودند. هرگز به مدرسه نرفته بود، اما در خانه تعلیم دیده بود. هرگز سفر نکرده بود. دانش او دربارۀ دنیا حاصل استدلال و قوۀ تخیلش پس از خواندن آثار نویسندگان مشهور بود. در حقیقت کشف بسیار باارزشی بود. این روزها تقریباً هر کسی، زیادی - از زندگی واقعی- بیش از حد می‌داند.

آشکارا می‌دیدم که آزالیا آدایر بسیار فقیر بود، خانه‌ای قدیمی و یکدست لباس داشت و دیگر هیچ. بنابراین، هم در مقام وظیفه‌ام برای مجله و هم اخلاص در برابر نویسندگان و شاعران بزرگی که قابلیت نویسندگی او را شکل داده بودند، به او گوش می‌دادم. و همانطور که گوش می‌دادم متوجه شدم صدایش شبیه موسیقی است. دون شأن بود که که از قرارداد صحبت کنم و ارزش نوشته‌های او را تا دو سنت برای هر کلمه پایین بیاورم. کمی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که لازم بود ملاقات دیگری می‌داشتیم. البته دلیل ملاقات را توضیح دادم، و برای ساعت سه بعد از ظهر روز بعد برای صحبت دربارۀ پیشنهاد کار قرار گذاشتم.

همانطور که آماده می‌شدم آنجا را ترک کنم (که در ضمن فرصت مناسبی برای چنین گپ کوتاهی است)گفتم: «شهر شما به نظر جای آرام و ساکتی است. می‌شود گفت زادگاهی که به بندرت اتفاق خاصی در آن رخ می‌دهد.»

در زمینۀ اجاق گاز و لوازم میز غذاخوری معاملات بسیار گسترده‌ای با شرق و غرب دارد، و آسیابهای آن می‌توانند بیش از 2000 بشکه آرد تولید کنند.

آزالیا آدایر چند لحظه‌ای به حرفهایی که زدم فکر کرد.

با نوعی جدیت صادقانه که به نظر می‌رسید متعلق به خودش بود، گفت: «هرگز به این شکل به آن فکر نکرده‌ام، مگر نه اینکه رخدادها خاص جاهای ساکت و آرامند؟ به گذشته فکر کن، به زمانی که خداوند آفرینش زمین را در نخستین صبح دوشنبه آغاز کرد. مردم می‌توانستند از پنجره‌هایشان بیرون را تماشا کنند و قطره‌های گِل را ببینند که از بیلچۀ او (خداوند) در هنگام ساختن تپه‌های جاودان فرومی‌ریخت. و پرسروصداترین طرح تاریخ – منظورم ساختن برج بابل  است- در نهایت به کجا رسید؟  داستانی یک و نیم‌ صفحه‌ای در نورث امریکن ریویو . 

این گفتگو از حوصله‌ام خارج بود اما وانمود کردم موضوعی جدی است، گفتم: «البته، ذات انسان در همه جا یکی است؛ اما بعضی شهرها نسبت به جاهای دیگر رنگ‌ و بو-ممم- جنب و جوش و ماجراهای  –ممم- تراژدی و عاشقانۀ بیشتری دارند.»

آزالیا آدایر گفت: « من، گویی،  بارها و بارها سوار در یک کشتی هوایی طلایی با دو بال -کتابها و تخیلاتم - به دور دنیا سفر کرده‌ام. من (در یکی از گردشهای خیالی‌ام) سلطان ترکیه را دیده‌ام که با دست خود یکی از همسرانش را کشت چون در میان مردم حجاب از چهره برداشت. در نشویل مردی را دیده‌ام که بلیطهای نمایش خود را پاره کرد چون همسرش با صورتی پوشیده از – پودر برنج- بیرون می‌رفت. در منطقۀ چینیها در سانفرانسیسکو دیدم که دختر برده‌ای به نام سینگ ایی  را آرام آرام در [ظرف] روغن جوشان فرومی‌بردند تا قول بدهد که دیگر هرگز عاشق امریکایی خود را نخواهد دید. وقتی روغن جوشان به رانهایش، تسلیم شد. شبی دیگر در یک میهمانی بازی ورق در شرق نشویل کیتی مورگان  را دیدم که هم مدرسه‌ایها و دوستان دیرینش او را تکه تکه کرده بودند چون با یک نقاش ساختمان ازدواج کرده بود.  روغن جوشان تا قلب دخترک رسید؛ اما ای کاش لبخند ملیح و کمرنگی را که از سر هر میز با خود به میز دیگر می‌برد، ‌دیده بودید. آه، بله، اینجا شهر کسالتباری است-تنها چند مایل خانۀ آجر قرمز، گِل و الوارفروشی.»

کسی آرام در پشتی را زد. آزالیا آدایر عذرخواهی کوتاهی کرد و به سمت در رفت. ظرف سه دقیقه با چشمانی درخشان، گونه‌هایی رنگ گرفته و شانه‌های دَه سال سبکتر بازگشت.

گفت: «قبل از رفتن باید یک فنجان چای و کیک شکری میل کنید.»

دست دراز کرد و زنگولۀ آهنی کوچکی را تکان داد. دختر کوچک سیاهپوستی حدوداً دوازده ساله، بدون کفش، کمی ژولیده، با انگشت شصت در دهان، وارد شد. دخترک با چشمانی درشت غمگنانه به من نگاه کرد.

آزالیا آدایر کیف کوچک و کهنه‌ای را باز کرد و یک دلار بیرون آورد. اسکناس گوشۀ سمت راست بالا را نداشت، پاره و با تکه‌ای چسب آبی به هم وصل شده بود. بی‌هیچ تردیدی، یکی از اسکناسهایی بود که به رانندۀ سیاه درشکه داده بودم.

اسکناس یک دلاری را به دخترک داد و گفت: «ایمپی به مغازۀ آقای بِیکِر برو و صد گرم چای بخر-از همانها که همیشه برایم می‌فرستد. و دَه سنت هم کیک شکری بگیر. لطفاً عجله کن.»

برایم توضیح داد: «متأسفانه چای تمام کرده‌ایم.»

ایمپی از در پشتی خارج شد. هنوز صدای سنگین پاهای برهنه‌اش به گوش می‌رسید که صدای یک جیغ – که مطمئنم صدای او بود- خانۀ خالی را پر کرد. پس از آن صدای عصبانی یک مرد در فریادهای دخترک شنیده می‌شد.

آزالیا آدایر بی آنکه تعجب کند یا احساس خاصی بروز دهد از جا برخاست و از نظر ناپدید شد. دو دقیقه‌ای صدای بم مرد را می‌شنیدم؛ سپس چیزی شبیه بگومگویی کوچک به گوش رسید، و او خونسرد به صندلی‌اش برگشت.

گفت: «این خانه بزرگ است، و من بخشی از آن را اجاره داده‌ام. متأسفانه باید دعوت به چای را پس بگیرم. چایی‌ای که همیشه در خانه مصرف می‌کنیم در مغازه موجود نبود. شاید فردا آقای بیکر مقداری داشته باشد.»

مطمئن بودم ایمپی اصلاً فرصت نکرد از خانه خارج شود. دربارۀ نزدیکترین خط تراموا پرسیدم و خارج شدم. توی راه بودم که متوجه شدم هنوز اسم آزالیا آدایر را نمی‌دانم. فردا می‌فهمم.

همان روز این شهر یکنواخت یک سلسله اتفاقات وحشتناک را یکی پس از دیگری برایم رقم زد. قرار بود فقط دو روز در این شهر باشم، اما در همین یکی دو روز باید ترتیبی می‌دادم که با پررویی به کارفرمایم دروغ بگویم و جزئیات یک قتل را لاپوشانی کنم.

همانطور که از سر نبش نزدیک هتل می‌پیچیدم رانندۀ افریقایی درشکه با همان تنها کت صدرنگ بازویم را گرفت. درِ درشکۀ عهد عتیقش را باز کرد، پَرروبش را تکانی داد و خوشامدگویی متعارف خود را آغاز کرد: «سوار شوید، رئیس. درشکه تمیز است- همین الان از تشییع جنازه برگشته. پنجاه سنت به هر-»

سپس مرا شناخت و نیشش تا بناگوش باز شد. «ببخشید رئیس؛ شما همان سرکار آقایی هستید که امروز صبح با درشکه من به بیرون شهر رفتید. خیلی از شما ممنونم، قربان.»

گفتم: «فردا ساعت سه بعد از ظهر باز هم به پلاک 861 می‌روم، و اگر اینجا باشی با تو می‌روم.» در حالیکه به اسکناسم فکر می‌کردم، پرسیدم: «خب، تو دوشیزه آدایر را می‌شناسی؟»

پاسخ داد: «من متعلق به پدرش بودم، قاضی آدایر، قربان.»

گفتم: «می‌بینم که بسیار فقیر است، پول قابل توجهی در دست و بالش نیست، درست است؟» 

برای لحظه‌ای کوتاه بار دیگر سلطان کچوای را در چهره‌اش دیدم، و بعد به سرعت دوباره به همان درشکه‌ران سیاه پیر و طماع تبدیل شد.

به آرامی گفت: «مشکلی نخواهد داشت، قربان، او اندخته‌هایی دارد، قربان؛ او اندوخته‌هایی دارد.»

گفتم: «برای سواری فردا پنجاه سنت به تو خواهم داد.»

با احترام پاسخ داد: «کاملاً درست است، قربان، آن دو دلار را فقط امروز صبح نیاز داشتم، رئیس.»

به هتل رفتم و پیام دروغی برای مجله فرستادم به این مضمون: «آ. آدایر کلمه‌ای هشت سنت می‌خواهد.»

پاسخی که دریافت کردم این بود: «به سرعت موافقت کن.»

درست قبل از شام ونت‌ورث کزول بزرگ به احوالپرسی آمد، انگار من دوستی بسیار قدیمی‌ام. آدمهایی را دیده‌ام که بلافاصله از آنها متنفر شده‌ام، و خلاص شدن از دست آنها بسیار دشوار بوده است. وقتی وارد شد کنار بار ایستاده بودم و نمی‌توانستم قبل از اینکه مرا ببیند از دستش دربروم.  با طیب خاطر حاضر به پرداخت پول نوشیدنیها بودم، با این امید که دیدار دیگری در  کار نباشد. اما او از آن تیپ آدمهای بی‌ارزش و پرسروصدا بود. وقتی مست می‌شوند چنان دم از سخاوت می‌زنند که انگار هر سنتی که حماقتشان به هدر می‌دهد را صفی از رژه‌روندگان و آتش بازی مشایعت می‌کند.

با حالتی که انگار میلیونها دلار درآمد دارد، دو اسکناس یک دلاری از جیب درآورد و یکی از آنها را انداخت روی بار. یک بار دیگر همان اسکناسی را دیدم که گوشۀ سمت راست بالا را نداشت، از وسط پاره شده و با تکه‌ای کاغذ آبی به هم وصل شده بود. باز هم اسکناس من. امکان نداشت اسکناس دیگری باشد.

به اتاقم رفتم. بارش نم‌نم مداوم و این حقیقت که بازدیدکنندگان این شهر جنوبیِ آرام هیچ کاری برای انجام دادن نداشتند مرا حسابی از پا انداخته بود و نای هیچ کاری را نداشتم. بخاطر دارم که درست قبل از اینکه بخوابم تلاش کردم سر از این اسکناس رازآلود درآورم. خواب‌آلوده اندیشیدم: «به نظر می‌رسد بسیاری از مردم این شهر سهمی در کاسبی آن درشکه‌ران دارند؟ در تعجبم که ....» و خوابم برد.

سلطان کچوای روز بعد سر پست خود بود، و درشکه‌اش یکبار دیگر با گذشتن از جادۀ  سنگلاخ تا پلاک 861 خیابان یاسمین استخوانهای مرا از جا درآورد. قرار بور منتظر بماند و وقتی حاضر بودم مرا تا هتل به لرزه درآورد.

آزالیا آدایر پاکیزه‌تر و ضعیف‌تر از روز قبل می‌نمود. تقریباً رنگ به رخسار نداشت، و حتی پس از امضای قراردادِ هشت سنت برای هر کلمه رنگ‌پریده‌تر هم شد. سپس افتاد روی صندلی. بی هیچ دشواری او را بلند کردم و روی مبل کهنه گذاشتم و سپس به بیرون دویدم و عمو قیصر را صدا زدم تا دکتر بیاورد. با چنان خِرَدمندی‌ای که از او انتظار نداشتم با درک ارزش ضیق وقت، بدون اسب پا به دویدن گذاشت.

ظرف ده دقیقه با طبیبی مو سفید برگشت. در چند کلمه (که هر یک خیلی کمتر از هشت سنت می‌ارزید) برای دکتر توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده و من در آن خانۀ خالی رازآلود چه می‌کردم. دکتر با حالتی غرورآمیز که شیوۀ جنتلمنهای جنوبی است خود را معرفی کرد، و سپس رو به مرد سیاهپوست کرد.

آرام گفت: «عموقیصر، با عجله به خانۀ من برو و از دوشیزه لوسی بخواه که یک پارچ شیر تازه و نصف لیوان شراب قرمز به تو بدهد. و باشتاب برگرد. درشکه نران-بدو. و می‌خواهم یک وقتی در همین هفته دوباره برگردی.»  

متوجه شدم که اتفاقاً دکتر مریمان  هم اعتمادی به قدرت سرعت اسبهای عمو قیصر نداشت.  از شیوۀ حرکت عمو قیصر می‌توانستم ببینم که دویدن برایش آسان نبود. وقتی مرد چنان عظیم‌الجثه‌ای باشی تلاش زیادی لازم داری و سبک دویدنش اصلاً طبیعی و یکنواخت نبود. بعد از حرفهای دکتر، او با سرعتی باورنکردنی به سمت بالای خیابان شروع به دویدن کرد.

 پس از رفتن عمو قیصر دکتر مؤدبانه نگاهی به من انداخت و به این نتیجه رسید که باید آدم درستی باشم. به آرامی گفت: «مورد خاصی نیست بجز کمبود غذا، در واقع این نتیجۀ فقر، غرور و نخوردن است. خانم کَزول دوستان خوب بسیاری دارد که خوشحال می‌شوند به او کمک کنند، او جز از آن سیاهپوست پیر که زمانی متعلق به خانواده‌اش بود چیزی از کسی نمی‌گیرد.»

متعجبانه گفتم: «خانم کزول!» و سپس نگاهی به قرارداد انداختم و دیدم که امضای او «آزالیا آدایر کزول» است.

دکتر گفت: «ازدواج با یک مرد الکلی بیکار و بیعار، آقا، می‌گویند او حتی از کمترین مبلغ پولی که مستخدم پیرش به او کمک می‌کند، نمی‌گذرد.»

پس از رسیدن شیر و شراب خیلی زود حال آزالیا آدایر بسیار بهتر شد. از جا بلند شد و نشست و از زیبایی برگهای پاییز که فصل آنها بود و اوج رنگهای آنها گفت. دربارۀ اتفاقی که افتاده بود حرف چندانی نزد جز  اینکه بخاطر مشکل مزمن قلبی است. همانطور که روی مبل بود ایمپی او را باد می‌زد. دکتر به سمت دیگری می‌رفت، و من تا دم در به دنبالش رفتم. به او گفتم برای آزالیا آدایر پیش‌پرداختی بابت نوشته‌های آتی‌اش برای مجله در نظر خواهم گرفت و رضایت را در چهره‌اش دیدم.

گفت: «راستی، شاید مایل باشید بدانید که شما برای یک درشکه‌ران پیر جلال و جبروتی داشته‌اید. پدربزرگ قیصر پیر هم در کنگو یک سلطان بوده است. همانطور که احتمالاً متوجه شده‌اید خود قیصر هم شیوه‌های پرجبروت خود را دارد.»

وقتی دکتر داشت بیرون می‌رفت صدای عمو قیصر را در اتاق شنیدم: «دوشیزه آزالیا او همۀ اون دوتا دلارو از شما گرفت؟»

پاسخ ضعیف آزالیا آدایر را شنیدم: «بله، قیصر.» سپس من وارد شدم و بحث دربارۀ کار را با او به پایان رساندم. تصمیم گرفتم پنجاه دلار به او پیش‌پرداخت بدهم و بگویم که این لازمۀ کامل شدن قرارداد است. و بعد عمو قیصر مرا به هتل برگرداند.

حدود ساعت شش برای پیاده‌روی بیرون رفتم. عمو قیصر جای همیشگی خود بود. در درشکه‌اش را باز کرد و حرفهای جلب مشتری همیشگی‌اش را شروع کرد: «سوار شوید، قربان. پنجاه سنت به هر نقطه‌ای در شهر- درشکه کاملاً تمیز است، قربان – تازه از تشییع جنازه برگشته-»

و بعد مرا شناخت. به نظرم چشمانش داشت ضعیف می‌شد. کتش چند رنگ دیگر به خود گرفته بود، و آخرین دگمۀ زرد هم افتاده بود. عمو قیصر نوۀ مندرس یک سلطان بود!

دو ساعت بعد جماعت پرتشویشی را دیدم که جلوی یک داروخانه جمع شده بودند. در برهوتی که هیچ اتفاقی نمی‌افتد این مثل موهبتی آسمانی بود؛ بنابراین با فشار راه به داخل باز کردم. بر روی بستری فوری از جعبه‌های خالی، جسد ونت‌ورث کزول بزرگ قرار داشت. دکتری علائم حیاتی او را چک می‌کرد. به این نتیجه رسید که هیچ علامتی از حیات نیست.

بزرگِ سابق را مرده در خیابانی تاریک پیدا کرده و به آن مغازه آورده بودند. مبارزۀ سختی داشته- جزئیات اینطور نشان می‌داد. این بزرگ فقط یک الکلیِ بیعار نبوده، مشت‌زن هم بوده است. اما باخته بود. دستانش هنوز چنان محکم مشت شده بود که انگشتانش باز نمی‌شد. مردم خوبی که او را می‌شناختند دوروبر ایستاده بودند و دنبال کلمات مهرآمیزی، در صورت امکان، می‌گشتند تا دربارۀ او بگویند. مردی مهربان پس از تفکری عمیق گفت: «وقتی «کَز» حدوداً چهارده سالش بود بهترین هجی‌کنندۀ مدرسه بود.»

وقتی آنجا ایستاده بودم انگشتان دست راست «آن انسان سابق» که از یک طرف یک جعبۀ چوبی سفید آویزان بود، رها شد، و چیزی جلوی پای من افتاد. بیصدا و با کمی درنگ پایم را روی آن گذاشتم، وقتی کسی تماشا نمی‌کرد آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم. چنین استنباط کردم که او حتماً نادانسته هنگام مبارزه به آن شیء چنگ انداخته و تا لحظۀ مرگ آن را در دستش نگه داشته است.

آن شب در هتل یکی از موضوعات اصلی مرگ کزول بزرگ بود. شنیدم که مردی به گروهی از شنوندگان می‌گفت:

«آقایان، به نظر من، کزول به دست دزدان بدی به قتل رسیده است. امروز بعد از ظهر پنجاه دلار پول داشت که به چند نفر از ما در هتل نشان داد. وقتی پیدایش کردند آن پول همراهش نبود.»

صبح روز بعد ساعت نُه شهر را ترک کردم. وقتی قطار از روی پل رودخانۀ کامبرلند رد می‌شد، یک دگمۀ کت از جیبم درآوردم. زرد بود و به اندازۀ یک پنجاه سنتی، و تکه‌ پاره‌هایی از نخی ضخیم از آن آویزان بود. از پنجره آن را به داخل جریان آب آرام و گل‌آلود پرت کردم.

 

 

 

 

 

 

 

    

 

موارد مرتبط

نام

تاریخ ۱۴:۳۱ ۹۹.۱۱.۰۶

امتیاز


0px
0px
  • شهر آرام است
    ۰۰:۳۷:۳۸
برای ادامه روی نسخه مورد نظر کلیک کنید.
  • شهر آرام است
    ۰۰:۳۷:۳۸
  • شهر آرام است
    ۰۰:۳۷:۳۸
  • شهر آرام است
    ۰۰:۳۷:۳۸
تعداد صفحات
۰۰
۰۰
00:00
00:00