اعتبار
۰ تومان
نام نسخه تعداد قیمت تومان کل تومان حذف





استان شماره گیرنده
چشم eye
۱۵۲۰
- - - - -
۱ از ۱ فصل


چشم آماده بود و دکتر آن را تو چشمخانه پسرک جاگذارد و گفت: ” باز کن، چشمتو باز کن، حالا ببند، ببند، حالا خوب شد. شد مثه اولش.” سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت: ” ببینین اندازه اندازه س مو لای پلکاش نمی ره.”

پسرک پنج ساله بود و صاف رو یک چارپایه نزدیک میز دکتر ایستاده بود. پدر و مادرش پهلویش ایستاده بودند. پدر پشت سرش بود و روبه روی دکتر بود و کجکی به صورت بچه اش نگاه میکرد. مادر آن طرف تر میان مطب ایستاده بود و پشت سر پسرش را می دید و پیش نیامد که ببیند” اندازه س و مو لای پلکاش نمیره.”

حالا دیگر شب بود و مادر و پسرک چشم شیشه ای و پدرش تو خانه دور یک میز نشسته بودند. کودک شیرخواره دیگری به پستان مادر چسبیده بود. سبیل سیاه و کلفت مرد به رومیزی پلاستیک خم مانده بود و نگاهش، یک وری به صورت پسرک چشم شیشه ای خواب رفته بود

” علی جانم حالا دیگه چشات مثه اولش شده. مثه چشای ما شده.” پدر گفت و پا شد از روی طاقچه یک آئینه کوچک برداشت و برد پیش پسرک. بچه زل زل تو آئینه خیره ماند. پشم شیشه ای او بی حرکت و آبچکان، پهلو آن چشم دیگر که درست بودف رو آئینه زل زد. بعد ناگهان تو رو باباش خندید. مادرک چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نمیکرد و به گریبان خود، به گونه کودک شیره خواره اش خیره مانده بود.

باز صدای پدر بلند شد.” مادر مگه نه؟ مگه نه که چشای علی جان مقه روز اولش شده؟” مادرک تف لزج بیخ گلویش را قورت داد و سرش را تکان داد و نور چراغ از پشت بار اشک لرزیدن گرفت و با صدای خفه ای گفت:” آره، مثه اولش.” سپس شتابان کودک شیرخوار را بغل زد و پا شد و او را برد و تو گهواره گوشه اطاق خواباند.

پدر راه افتاد و رفت پیش پنجره و تو حیاط نگاه کرد و مادر رفت پهلوی او تو حیاط نگاه کرد و حیاط تاریک و خالی و سرد بود. مرد سایه گرم زن را پشت سر خود حس کرد و با صدای اشک خراشیده ای گفتت:” من دیگه طاقت ندارم. تنهاش نذار. برو پیشش.” زن صداش لرزید و چشمانش سیاهی رفت و نالید:” من دارم میفتم. اگه میتونی تو برو پیشش. ” و مرد برگشت و تو چهره زن خیره ماند. گونه های او تر بود و چکه های اشک رو سبیل هاش ژاله بسته بود. زن گفت:” اگه اینجوری ببیندت دق میکنه. اشکاتو پاک کن.” و خودش به هق هق افتاد و سرش را انداخت زیر و به پاهای برهنه خود نگاه کرد.

آهسته دست زن را گرفت و گفت:” نکن. بیا بریم پیشش. امشب از همیشه خوشحال تره. ندیدی می خندید؟” و چشمان خود را پاک کرد و مفش را بالا کشید. سینه و شانه هایش لرزید و گریه اش را قورت داد. و هردو پیش بچه رفتند و بالای سرش ایستادند و بع او نگاه کردند.

پسرک ائینه را گذاشته بود رو میز و چشم شیشه ای خود را از چشم خانه بیرون کشیده بود و گذاشته بود رو آئینه و کره پر سفیدی آن با نی نی مرده اش رو آئینه وق زده بود و چشم دیگرش را کجکی بالای آئینه خم کرده بود و پرشگفت به آن خیره شده بود و چشم خانه سیاه و پوکش، خالی رو چشم شیشه ای دهن کجی میکرد

نام

تاریخ ۲۳:۵۵ ۹۹.۰۹.۰۶

امتیاز


0px
0px
  • چشم
برای ادامه روی نسخه مورد نظر کلیک کنید.
تعداد صفحات
۰۰
۰۰
00:00
00:00